تبليغاتX
مسیحیت چیست؟
مسیحیت چیست؟
مکانی برای آشنایی علاقه مندان به مسیح و مسیحیت راستین (برای دیدن وبلاگ بهتر است که از نرم افزار موزیلا فایرفاکس استفاده کنید)
Thu 25 Jun 2009
امروز، روز تولد ایمان من !
درود

 

دوستان عزیز خوشحالم که امروز این مطلب را برای شما می نویسم. خداوند را شکر می کنم برای چنین روزی.این روز بزرگترین روز زندگی من است و خدا را پیوسته برای چنین روزی حمد و سپاس می گویم.

 

من مهدی هستم .در خانواده ای مسلمان و البته پایبند به اصول اسلامی به دنیا آمدم.خودم  هم بسیار به دین علاقه داشتم و همیشه در انجام واجبات دینی(اسلامی) می کوشیدم .به قول پولس رسول که می گوید:

 

«زیرا سرگذشت سابق مرا در دین یهود شنیده اید که بر کلیسای خدا بی نهایت جفا می نمودم و آن را ویران می ساختم و در دین یهود از اکثر همسالان خود سبقت می جستم و در تقالید اجداد خود بغایت غیور بودم»(غلاطیان1: 13-14)

 

                  پولس و ظهور خداوند

 

همیشه و همیشه فکر و ذکرم این بود که در نظر مردم عالی باشم.پس دست به شریعت اسلام می بردم و خود را کاملا مطیع این شریعت می کردم.اما در عین حال قلب من پاک نبود و نمی خواستم این را هم قبول کنم.دست به انسان ها می بردم و همه ی نیازم را از آن ها می خواستم.خدا رو شکر مشکل مالی نداشتم،اما گناهانی که داشتم مرا آزار می داد.احساس می کردم که با خواندن از روی کتابی یا با انجام دادن عملی نیکو یا روزه و نماز می توانم آن گناهان را بپوشانم غافل از این که همه چیز سر جای خود باقی است و مزد گناه مرگ است.من رشد می کردم و زندگی در گناه (البته به ظاهر خوب) هم در من رشد می کرد.فامیل و اطرافیانم به من به چهره ی یک انسان خوب و مسلمان مومن نگاه می کردند و من از این بابت لذت می بردم اما چیزی که مرا آزار می داد این بود که نمی توانستم گناهانی را که دارم ترک کنم زیرا آن گناهان را نمی توانستمن از خودم مخفی کنم.پس بیشتر دست آویز انسان ها می شدم و از انسان نه از خدا طلب بخشایش و شفاعت می کردم.

یادم رفت بگویم،من از کودکی همیشه عاشق خواندن ادیان هم بودم.آن چنان که با بسیاری می نشستیم و در مورد ادیان دیگر بحث می کردیم و متاسفانه به آن ها می خندیدیم و در دل و بر زبان خدا را شکر می گفتیم که ما را مسلمان به جهان آورده است!!!! وقتی که گناهان من بیشتر می شد ناگهان یک شک و نه بیشتر تمام وجود مرا فرا گرفت.یک ندایی در گوش من می گفت: مهدی گوش کن!شاید همه ی راه هایی که تو رفتی اشتباه باشد! و من این ندا را دائما سرکوب می کردم و با گریه ها به حضور انسان ها می رسیدم تا برای من نزد خدایشان شفاعت کنند.بارها خدا را خواندم اما جوابی نشنیدم،در همین حین بود که با چندین نفر به طور کاملا ناخودآگاه آشنا می شدم که همگی به من یک چیز می گفتند:بیا،این است خبر خوش عیسی مسیح!

 

من در آن روزها کاملا گیج شده بودم.هر کجا که می رفتم کسی را می دیدم که به عیسی مسیح مژده می داد.در خاطرم هم یادم می آمد روزهایی که به بحث می نشستم و حتی باقی انسان ها را قانع می کردم که اصلا مسیحیان و یهودیان و غیر مسلمانان نجس هستد.یادم می آمد روزی یک نفر در یک اتوبوس به من عیسی مسیح را اعلام کرد و آدرس یک کلیسا را داد،اما من با غضب هر چه تمام تر او را از خود رنجاندم و با ناسزا گفتن از اتوبوس پیاده شدم.در دلم می گفتم تو می خواهی مرا از ایمانم دور کنی؟!اما با توجه به علاقه ای که داشتم دنبال آن کلیسا که او آدرسش را به من داده بود می گشتم ولی در آن سالها  پیدایش نکردم.

همه ی این اتفاقات از نظرم می گذشت و همه چیز برایم تیره شده بود.آری ایمان کهنه گویی داشت پاره می شد و من از این امر اصلا خوش حال نبودم.خدای من چه اتفاقی دارد می افتد؟آیا من جهنمی شده ام؟

    مرا بخوان ترا اجابت خواهم نمود

 

اما خدا نقشه های عظیمی برای ما کشیده است.آن روزها سخت در خواندن انجیل(که یکی از ایمان داران به من داده بود،که البته ایشان در ایمان من بسیار موثر بودند و همیشه خدا رو برای ایشون شکر می کنم) فرو رفته بودم.صبح و شب!اما می خواستم طوری شود که با عقل آن را رد کنم و تناقضی حل نشدنی از کتاب مقدس در بیاورم تا دیگر حجت بر من تمام شود.اما نشد!پس شک من بیشتر شد،بیشتر به دنبال مسیحیت رفتم.اعتراف می کنم که آن روزها روزهای خوبی نبود چون ایمانی که قبل از آن هم داشتم از دست داده بودم و به بی خدایی می رسیدم ! جالب بود که به کجا که نگاه می کردم یک صلیب قرمز می دیدم .بالا در آسمان،هنگام خواب،در اتاقم و ... و صدایی که مهدی گوش کن،شاید مسیر تو اشتباه بوده ! دیگر این همه مسائل را نمی توانستم نادیده بگیرم .یادم است که سر نماز مغرب بودم که از شدت گریه نتوانستم به خواندن نماز ادامه دهم و به اتاقم رفتم.درست چهارم تیر بود.در اتاق باز هم آن صلیب قرمز مرا همراهی می کرد.آری خداوند به دنبال من بود در همه جا .او را دیدم مرا لمس کرد.با قلبم او را احساس کردم.همان جا زانو زده و در نزد خدای حقیقی اعتراف کردم.اعتراف کردم که گناه کارم و اعتراف کردم که هیچ راه نجاتی به جز عیسی مسیح برای من وجود ندارد.خداوند به من گفت که ایمانت مبارک،به من گفت که به جمع آسمان خوش آمدی.این را کلام عیسی مسیح به وضوح گفت !

از آن روز به بعد خداوندم را می پرستم .گرچه گناهانی هم دارم اما سعی می کنم که اعتراف کنم و گناهانم را ترک کنم.خدای من هیچ گاه فرزندان خود را رها نمی کند تا در آتشی جاوید هلاک شوند.این خدای محبت است.

خدا رو شکر می کنم که :

 

«و تا دولت جلال خود را بشناساند بر ظروف رحمتی که آن ها را از قبل برای جلال مستعد نمود و آن ها را نیز دعوت فرمود یعنی ما،نه از یهود فقط بلکه از امت ها نیز»(رومیان 9: 23-24)

 

          عیسی بخشد نجات

 

مهدی (تیموتی)

۰۴/تیر/۱۳۸۸ 

فیض عیسی مسیح خداوند با روح شما باد آمین 

+ نوشته شده توسط تیموتی